غربت تنهایی
گلو می سوزه از عشقت ,عشقی که مثل زهره ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره
دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید از غم رسوا شدن سر در گریبان میکنم کاین سیه کاری به موی نقره افشان میکنم زیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم این حباب ساده را سرپوش طوفان میکنم تا چه مستوری من آلوده دامان میکنم نعمت وصل تو را اینگونه کفران میکنم در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است هر چه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم سیمین بهبهانی نشود فاش کسی آنچه میان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید این همه قصه فردوس و تمنای بهشت نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره... حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده با حالتی پربشان دادم به دوست نامه شرحی ز بیقراری مکتوب ان چـــکامه انی رایت دهرآ من هجرک القیامه من قصد ان ندارم تا گــــــویمت حکایت اشکم نگر که خوانی از چشم من شکایت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه هر خواهشی که کردی با جان دل شنودم بیهوده خواب شیرین از چشم خود ربودم من جرب المجرب حلت به الندامه از راز سر به مـــــهرم چون پرده را دریدم از محرمی که امد جویا شدم شنیدم فی بعدها عذاب فی قربها سلامه از سرزنش گــــــریزان در دل نهاده دردم پنهان شدم ز دیده دوری گـــزیدم هر دم و الله ما راینآ حــــــبآ بلا ملامه مجنون چو طالب امد جامی به جان شیرین یارا مکن فراموش ســــوگند و عهد دیرین حتی یذوق منی کاسآمن الکرامه ا حالتی پربشان دادم به دوست نامه شرحی ز بیقراری مکتوب ان چـــکامه انی رایت دهرآ من هجرک القیامه من قصد ان ندارم تا گــــــویمت حکایت اشکم نگر که خوانی از چشم من شکایت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه هر خواهشی که کردی با جان دل شنودم بیهوده خواب شیرین از چشم خود ربودم من جرب المجرب حلت به الندامه از راز سر به مـــــهرم چون پرده را دریدم از محرمی که امد جویا شدم شنیدم فی بعدها عذاب فی قربها سلامه از سرزنش گــــــریزان در دل نهاده دردم پنهان شدم ز دیده دوری گـــزیدم هر دم و الله ما راینآ حــــــبآ بلا ملامه مجنون چو طالب امد جامی به جان شیرین یارا مکن فراموش ســــوگند و عهد دیرین حتی یذوق منی کاسآمن الکرامه ا حالتی پربشان دادم به دوست نامه شرحی ز بیقراری مکتوب ان چـــکامه انی رایت دهرآ من هجرک القیامه من قصد ان ندارم تا گــــــویمت حکایت اشکم نگر که خوانی از چشم من شکایت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه هر خواهشی که کردی با جان دل شنودم بیهوده خواب شیرین از چشم خود ربودم من جرب المجرب حلت به الندامه از راز سر به مـــــهرم چون پرده را دریدم از محرمی که امد جویا شدم شنیدم فی بعدها عذاب فی قربها سلامه از سرزنش گــــــریزان در دل نهاده دردم پنهان شدم ز دیده دوری گـــزیدم هر دم و الله ما راینآ حــــــبآ بلا ملامه مجنون چو طالب امد جامی به جان شیرین یارا مکن فراموش ســــوگند و عهد دیرین حتی یذوق منی کاسآمن الکرامه پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است مدتی هست گرفتار نگاهی شده ام داده ام دل ،عاشق چشم سیاهی شده ام مدتی هست دلم خالی از آرامش خواب مدتی هست که بی تاب صدایی شده ام مدتی هست دلم در طپش می سوزد
دیدی که چگونه به گناه افتادم ؟
عاشق شدم و به اشتباه افتادم ؟
من گول نگاه خوشگلش را خوردم
این شد که به دام آن سیاه افتادم
می گفت بیا که دوستت دارم من
دنبال نگاه او به راه افتادم ...
او رفت و به حال خود رها کرد مرا
یک گوشه غریب و بی پناه افتادم
از شدت غم به های های افتادم
از فرط جنون به قاه قاه افتادم
این بود تمام قصه ی عاشقی ام
چون کوه ، به پا شدم چو کاه افتادم
با عاشقی ام «افق» زمینگیر شدم
از چاله در آمدم به چاه افتادم
دیدی که چگونه به گناه افتادم ؟ عاشق شدم و به اشتباه افتادم ؟ من گول نگاه خوشگلش را خوردم این شد که به دام آن سیاه افتادم می گفت بیا که دوستت دارم من دنبال نگاه او به راه افتادم ... او رفت و به حال خود رها کرد مرا یک گوشه غریب و بی پناه افتادم از شدت غم به های های افتادم از فرط جنون به قاه قاه افتادم این بود تمام قصه ی عاشقی ام چون کوه ، به پا شدم چو کاه افتادم با عاشقی ام «افق» زمینگیر شدم از چاله در آمدم به چاه افتادم
وحــشت از عشقــ که نه ! ترس من از فاصله هاســـت. وحشت از غصه که نه ! ترس من از خاتمه هاست. ترســ بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست. صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاســت. کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست. گله از دست کسی نیست مقــصر دل دیوانه ی ماست سر سبز دل از شاخه بریدم،تو چه کردی؟ افتادم و برخاک رسیدم،تو چه کردی؟ من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل روزی که به سوی تو دویدم،تو چه کردی؟ هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی؟ من قاصد،خود بودم و دیدم تو چه کردی؟ مغرور،ولی دست به دامان رقیبان رسوا شدم و طعنه شنیدم،تو چه کردی؟ تنهایی و رسوایی،بی مهری و آزار ای عشق،ببین من چه کشیدم،تو چه کردی؟
دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان
سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین
دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق
این من و این دامن و این مستی آغوش تو
دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای
ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق
تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند
پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی ازاینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و برآنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛
قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر
راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!



| www . night Skin . ir |
